تبلیغات
Deja vu
Deja vu

 

 این روزها یک مرگیم شده!مثل دستی که رو می کنی به نشانه ی پوچ!

 شاید چون چاله ای کنده ام، دلم را، و هر چه در آن است، ریخته ام تووی چاله؛ جایی در غربت، زیر یک درخت صنوبر پیر، دفنش کرده ام.

 چه فرقی دارد تووی سینه خاک بخورد یا زیر ِ سایه ی مهربانی ِ یک درخت؟!

 تازه! شاید آنجا، روزی سبز شد!

 شاید پسر بچه ی شیطانی، یک روز، با تکه چوبی، به هوای پیدا کردن ِ گنج ِ خیالی، خاک را کند... یک قلب ِ پر پیدا کرد!

 همیشه چیزهای بی ارزش و بیخود، برای بچه ها عزیز و با ارزش هستند!

 

 

 تا اطلاع ثانوی، این وبلاگ خاک خواهد خورد!


نوشته شده در شنبه 11 آبان 1392 ساعت 11:47 ق.ظ توسط ماهنی نظرات |

 

 "خوشبختی

 تعریفهای گونه گون دارد

 به تعداد آدمهای دنیا...

 عمر ِ من یکی

 به خوشبختی قد نمی دهد گل ِ قشنگم!

 ...

 می دانم در انتظار ِ تو فرو می شکند

 و تو خوب می دانی که من

 خوشبختی نمی خواهم

 تو را می خواهم."

 

 

 همین!

 


نوشته شده در شنبه 15 تیر 1392 ساعت 12:45 ب.ظ توسط ماهنی نظرات |

 

 "قطعن روزی صدایم را خواهی شنید

 روزی که نه صدا اهمیت دارد

 و نه روز..."

 

 

همین!


نوشته شده در دوشنبه 10 تیر 1392 ساعت 12:01 ق.ظ توسط ماهنی نظرات |

 

 آدمهای عجیب... زبانهای عجیب... نگاههای عجیب... من با اینهمه، غریبه ام.

 *

 نه آزادی کامل ِ کامل، نه رد لایت استریت و نه حشیش و شامپاین... نه حتا باران و گلی که روحم را همیشه ی خدا به شوق آورده؛ هیچکدام آشنا نیست...

 من همان یک نخ سیگار esse منتول را می خواهم؛ یواشکی... که با دود سیگار تو قاطی بشود، بپیچد تووی فضای ماشین، نفهمم دودی که فرت و فرت رفت تووی ریه هام، سبز بود یا آبی؟

 من همان باران را می خواهم که بدانم ابرهاش از سر تو گذشته اند و آمده اند، رسیده اند به منی که... منی که ...

 *

 همه چیز دنیای من قاطی شده. صداها، حرفها، واژه ها... چهره ها...

 یک تابلوی ابر و باد در هم و برهم و بی سر و ته، که تا ابد هم نگاهش کنی، هیچ شکلی از تووش در نمی آید الا بی شکلی.

 اما پشت این تابلو...

  برش که می گردانم، فقط یک تصویر هست... تووی قاب سفید گوشی.

  *

 هی با سرنگ و به زور، جان می گیرند و تزریق می کنند به جسمی که جان و جهانش، جانانش است.

 حکایت "دردم از یار است و درمان نیز هم" نیست؛ حکایت ِ نبود ِ چیزی ست که من اسمش را گذاشته ام "ویتامین"! نبود ِ چیزی ست که من می دانم همه چیز است. نبود ِ حسی که باید نه با سرنگ، که مثل سرم، قطره قطره، تووی رگهای روح چپاند.

 *

 " کلافه کرده ای مرا

 چرا همیشه لبخندهایت،

 از نوشته های من زیباتر است؟!"

 *

 این "پویا" بالاخره یک آهنگی خواند که من خوشم بیاید!

 یک چیزی که بشود باهاش، زخم ِ شبهای خاکستری را مرهم گذاشت...

 *

 " دلتنگم...

 همین!

 و این، نیاز به هیچ زبان ِ شاعرانه ای ندارد!"

 *

 به یاد تو، دزدکی تووی بک یارد، یک سیگار اعلا می گیرانم.

 نونوش خانوم و شری، کشیک می کشند کسی سر نرسد!

 صدای حرفهای همسایه- با تلفن- را می شنوم. شری می خندد؛ بعد نونوش. می پرسم چه شده؟

 نونوش می گوید "مردا، همه جای دنیا یه ریختن."

 و باز می خندد. عاشق ادبیات اش هستم که هیچ وقت نمی گوید یک مدل یا یک شکل یا هر چه؛ می گوید "ریخت" و مرا یاد مامان می اندازد.

 تووی لحنش، بدجنسی ِ فمینیسم ِ مخصوص اش چهار نعل می تازد! شری می آید سیگارم را می گیرد، یک پک پدر مادردار می زند و می گوید " داشت می گفت مردا، همجنس خودشونو خوب می شناسن. من مرم، می دونم اون ... چقدر کثیف نگاه می کنه."

 خنده ام نمی گیرد! دستم را دراز می کنم سیگار را بگیرم؛ با خنده، دستش را پس می کشد: " باز می گن چرا شوور نمی کنین! دِ آخه جنس بــــوق کثیفشونو می شناسیم دیگه؟" بعد به من تشر می زند: " کوفتمون کردی این دو کام سیگارو! دیگه دهنی شده، درسته خودم دکترم اما هزارجور میکروب و باکتری مضر دارم. نمیشه تو بکشی!"

 حیف که همسن و سالم نیست، وگرنه حتمن می پرسیدم هیچ به روح اعتقاد دارد آیا؟!

 *  

 من یاد می گیرم...

 بالاخره یک روز یاد می گیرم

 که کنار بیایم با خیلی چیزهای کنار نیامدنی.

 یاد می گیرم از گل و باران، دلتنگ نشوم. از یک آهنگ پر خاطره ی قدیمی... یک عکس...

 یاد می گیرم طعم لبخندهات را برای هــــــــــــــــــزار سال، ذخیره کنم تووی هارد جانم و هر کجا رفتم، با خودم ببرم.

 یاد می گیرم اشک را مهار کنم، وقتی باید کسی نبیندش.

 یاد می گیرم وقتی شب، به خوابم آمدی، صبح یادم برود؛ سراغ گوشی لعنتی نروم، به عکسی زل نزنم. فقط با خودم فکر کنم امروز بارانی ست یا آفتابی؟ بعد بروم چای دم کنم و بدون نگاه کردن به چشمهای تووی آینه، صورتم را آب بزنم.

 یاد می گیرم ...............

 مثل همین سطرها، خودم را، حرفم را، حسم را محکم و موفقانه سانسور کنم.

 دلم وقت و بی وقت نلرزد با شنیدن ِ یک واژه، اسم، آوای بیخودی... 

 بخندم؛ وقتی حالم از همه چیز به هم می خورد؛ وقتی هــــــــیچ چیز برای خندیدن پیدا نمی کنم.

 فقط می ترسم بعد از اینکه یاد گرفتم، نه خودم، نه تو، این "من " ِ عوض شده ی عوضی ِ بازیگر را نشناسیم؛ که حداقل خودش دلخوش بود به راحت ترین بودنش با تو.

 

 

 همین!

 


نوشته شده در شنبه 1 تیر 1392 ساعت 11:23 ق.ظ توسط ماهنی نظرات |

 

 چراغهای روشن ِ شهر

 پنجره ی بسته

 سیگاری نیمه سوخته

 لیوان ِ چای ِ داغ

 نفسهای سنگین و خسته...

 چه همه تکراری اما غریب است این ثانیه ها...

 تکراری؛

 چون همچنان و همیشه...

 و غریب؛

 چون درد ِ دلتنگی کهنه نمی شود...

 و تو، مجبوری؛ مجبور که دروغ بگویی؛ حتا به خودت؛ حتا به دل ات.

 که دود ِ سیگار چشم را می سوزاند؛

 که   این آهنگ   تو را یاد هیچ می اندازد؛

 که چون می گذرد، غمی نیست!

 بگو!

 دروغ بگو!

 شهر از این بالا چه همه زیباست!

 همیشه سیگار منتول و چای داغ کنار پنجره می چسبد!

 و تو

 با صدای ترانه و سکوت ِ عجیب ِ شب،

 وسوسه نمی شوی برای شنیدن ِ یک "سلام"

 بگو!... تکرار کن

 این نیز... بگذرد...

 بی خیال ِ کمیت و کیفیت و چگونگی ِ گذشتن اش باش!

 

بعدن نوشت

رویای بارونی

و

زخم

(روزبه نعمت الهی)

 

 

 همین!

 

 

 

 

 


نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت 1392 ساعت 02:39 ق.ظ توسط ماهنی نظرات |

 

 

"دلم یک اتفاق می خواهد،

 یک شماره ی نا آشنا؛

 با بی میلی ِ تمام جواب دهم

 و صدای تو..."

 

 بعدن نوشت

 "میشه با من

 هزار و یک سال،

 به بهانه ی قصه بمونی؟!"

از اینجا گوش کنید

 

همین!


نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت 1392 ساعت 08:32 ق.ظ توسط ماهنی نظرات |

 

 این همه جاده...

 این همه پیچ... سرعت گیر... سربالایی و سرپایینی...

 به هیییییچ کجا نمی رسد...

 زمین گرد هست، اما چیزی از تنهایی ِ آدم کم نمی کند.

 

 همین...

 


نوشته شده در چهارشنبه 14 فروردین 1392 ساعت 08:23 ق.ظ توسط ماهنی نظرات |

 

 

 کجا برم که عطر تو

 نپیچه تووی لحظه هام...

 

 

 بعدن نوشت

 "ترجبح می دهم در سکوتی محض

 تنها عاشقت بمانم

 ساکت و آرام

 تا در هیاهوهای زمانه از یادت بروم"

 

 بعدن تر نوشت

 نگاهم برای تو

 فقط بگذار غم اش را جدا کنم

 نمی دانم چیزی هم ته اش می ماند یا نه؟!

 

 همین!


نوشته شده در دوشنبه 28 اسفند 1391 ساعت 02:07 ب.ظ توسط ماهنی نظرات |

 

 

 

"بنگر چگونه دست تکان می دهم

گویی مرا برای وداع آفریده اند..."

 

 

 

همین!


نوشته شده در جمعه 25 اسفند 1391 ساعت 07:34 ب.ظ توسط ماهنی نظرات |

 نیستی...

 روی برفهای پا نخورده قدم می زنم

 نیستی...

 به پشت سر نگاه نمی کنم

 نیستی...

 از دیدن ِ جای خالی ِ ردپاهات، دلم یخ می زند...

 

 توضیح نوشت

 آدم که دیوونه باشه... برف ندیده باشه... ساعت هفت ِ صبح میزنه بیرون... هی زیر ِ برف قدم میزنه... هی یاد ِ "لعنتی"ش میفته... هی تووی خلوت ِ پارک دلش یک نفر رو می خواد... یک نفر رو که... یک نفر رو که تو... که باهاش قدم بزنه و دستاش رو بگیره... ها کنه... دو تا چای بخورن...ناغافل یه گوله برف درست کنه... بخنده... بخندن... صداشون درختها رو بیدار کنه...

 آدم که دیوونه باشه... برف ندیده باشه... ساعت هفت ِ صبح میزنه بیرون... میدونه تنهاست... دستاشو میچپونه تووی عمق جیبهاش... کلاه سیاهشو می کشه جلو...آهنگهای خوشگل ِ خاطره دارش رو تووی پلی لیستش میذاره... اشکهای داغش رو قبل از قندیل بستن یواش پاک می کنه... بیخودی به دوتا خانوم ِ سرخوش لبخند می زنه... یه لیوان چای میگیره... برفهای روی نیمکت رو کنار می زنه... سرش رو پایین میندازه که نیمکت ِ خالی ِ روبه روش بهش دهن کجی نکنه...

 آدم که دیوونه باشه... برف ندیده باشه... ساعت هفت ِ صبح میزنه بیرون... تووی سکوت ِسفید، داد می زنه "لعنتیییییییییییی"... و حس می کنه چه همه درختها و برف و کلاغها، حالش رو می فهمن... 

 نیستی دیگه...

 

 

 همین! 

 


نوشته شده در پنجشنبه 17 اسفند 1391 ساعت 11:11 ق.ظ توسط ماهنی نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت